داشتم با صادقی حرف میزدم میگفت راستش بخوای برای خودت ارزش قایل نشدی
راست میگه چقدر در این دو سال و نیم رفتن اذیت شدم چقدر رفتارهای بد و زشت و زننده تحمل کردم
برای چه کسی
آخه این همه صداقت و پشتکار برای دیوار کج مردم که دست آخر اینطوری مزدم بدن
ای کاش بعد از عید نرفته بود
راستی تهدیدم کردند ....جالب دست پیش میگیریند
این روزها وقت دارم و پول ندارم کاری راه بندازم
وای خدای من
جالب صبحها میزنم بیرون خیابان گردی و بعدش کتابخانه و پیش فتانه مغازه
هنوز کسی نمیدونه بیکارم
چقدر بی پولی سخته
ای خدا کجایی ما این پایین هستیم میشه یه نیم نگاهی داشته باشی
برچسب:
نویسنده: حامد فراهانی