این روزها با آدمهای 1 یا بی سواد منظورم تحصیلات دانشگاهی نیست ارتباطی و اجتماعی و حلال مشکلات خودشون بودن
راست میگن به خاطر پول بهم رحم ندارن دارم میبینم برادر به یکدیگر رحم نمیکنه مثل عبداله با برادرانش
این روزها و شبها قبل از خواب به این موضوع فکر میکنم ای کاش ترس میگذاشتم کنار همون 10 سال پیش دل زده بودم به دریا از ایران رفته بودم یا
شرکت خودمم راه می انداختم یا تغیییر رشته میدادم
من که قرار بود از این رشته بیام بیرون ای کاش 10 پیش اینکار میکردم نه الان....
راست میگن اگر همدیگر نبینید دیگه دوست نداری ببینیش .....
من دارم با ذهنیت قبل و دعواهای قبل و تصویر قبلت زندگی میکنم
این روزها از همه میشندیم که خیلی دور برت شلوغ کردی و یاد گرفته مثل آدمهای متشخص بپوشی و برخورد کنی
مطمئنم دیگه نمینینمت .....هردو توی این شهر .....ولی نبینیم.....
این روزها دلتنگت میشم بالای کوه .....به محله ای که توش زندگی میکنی نگاه میکنم.....
نمیدونم این روزها سردرگمی خودم بیشتر شده....چسبیده ام به دانشگاه که محل تفریحم و کار و ورزش ....انشا سنتور یا گیتار برای خودم شروع میکنم
برچسب:
نویسنده: حامد فراهانی