کسی فکرش نمیکرد رفته بودم خونه فاطمه داخل مولوی .....
نشستیم غیبت کردن چقدر دلم 1 عمه عزیزم تنگ شده بود
وقتی خبر فوتش بهم دادن باورم نمیشه
زنی مهربون و صبور ......
بچگی میرفتم خونه اش یاد درخت سیبهاش و درس خوندنم با هادی می افتم
هنوز یادمه مهدی عمه فوت کرده بود......
چقدر مهربون صبور بود......اگر ماه ها و سالها کنارش مینشستی غیبت نداشت و حرف نمیزند
فقط با لبخند و چشمهای مهربونش نگاهت میکرد
دیروز داغون بودم شاید اولین بارم بود بعد از خودم....به حال عمه رنجش و درد گریه کرد
برچسب:
نویسنده: حامد فراهانی