بچه بودیم چیزی جا میگذاشتیم بهمون میگفتن مواظب باش 1 جا 1...
دیروز بارون قشنگی اومد رفتم میدان با یه کاسه آش یه گوشه که کوه و مسجد لطف اله در یه زاویه و تاریک چقدر قشنگ
نگاه به آسمان دونه های بارون همدیگر دنبال میکردن یاد دوران دبستانم سالهای 70 افتادم دختر بچه پشت پنجره به حیاط تاریک و باریدن برف و باران دور لامپها قشنگ بودن گم شدم تا رسیدم به سالهای دهه 80 دانشگاه و برف و تعطیلات بازم داخل خاطرات گم شدم رسیدم به دهه 90 زنجان و خوابگاه اونقدر غرق شدم اشک از چشمام راه افتاد رسیدم به دهه 1401 صحنه امام رضا بارون نصف شب تاریک و امنیت راه رفتن نگاهت به آسمان خدا تا داخل میدان قشنگ من لیلای خودم جا گذاشتم این انتهای من باید با خودم و تنهایی هام باشم کسی که نیست دلم امنیت شغلی زندگی و گذران آرام دوران پیری
پدر معصومه دوست دوران دبستانم فوت کرد ناراحت شدم معصومه یادمه دختر پولدار که اولین لباس ها و کیف ها مد شده تنش بود منم خیال بافی برای خرید کت و دامن مدرسه ای میکردم بعدها با پسر عمویش از قضا پسر خاله مادرم ازدواج کرد و با خوشبختی زندگی میکنه معصومه یادمه بعد از رفتن زهرا جبار عشق کودکی سمت معصومه که دختر خاله اش بود کشیده شدم .....
وای خدای من چقدر تنهایی سپری کردم تا رسیدم الانم که لیلا مانده و خودش باید کوه برای تنهایی هاش باشه
خداجون میدونم هستی کمک کن بعد از عید کار خوب پیدا کنم
میدونم تنهام نمیزاری
برچسب:
نویسنده: حامد فراهانی