ولی چرا این روزها تا به مشکلی برمیخوری
از کلمه معروف نمی خواهی بریم جدا شویم
هنوز نمی دانید چرا یه زندگی به بن بست خود رسیده
به فکر تجدید فراش می افتید
راحت از آینده بچه ها می گذری
یا یکسری از شما مردها تازه بعداز گذشت بیست سال از زندگی مشترک
یاد عشق اولیت می افتی هم زندگی خودرا نابود می کنی
یا زندگی فرد دیگری
امروز مثل همه روزها به زنی بر خوردم بسیار زیبا بود
با تعارف نذری با چشم اشک آلود از همه می خواست
فردا دادگاه به نفعش رای بدهد تا بچه ها را بگیرد
نمیدونستم گریه کنم یا نه
زنی از جنس من میگه همه عزاداری دوست داشتنم گرفتم
فقط بچه ها را می خواهم
نمیدونم چه خبر در این جامعه
برچسب: این روزها اشک,
نویسنده: حامد فراهانی